![]() |
![]() |
|
| دلی دلبره |
|
رفت و منو تنها گذاشت با کوله بار خستگی
گم شدم و تنها شدم تو کوره راه زندگی
رفت و نگاهی ام نکرد ره این مسافر غریب که بعد اون چه می کشد از این همه درد و فریب
رفت و نگاهمو ندید که غرق بارون و غمه از این همه درو فریب هر چی بگم بازم کمه
رفت و بازم تنها شدم با خاطرات بچگیم با یک بغل شعر و غزل که گم شده تو زندگیم
رفت و کتاب عشقمون زیر غبار روزگار از یاد اون رفت و حالا منم اسیر و بی قرار
رفت و کبوترای عشق واسش بهونه می گیرن گلای باغ زندگیم از غم هجرش می میرن
رفت و نگفت که کی میاد ، نگفت به یادم می مونه اما دل ساده من بازم اونو عاشق می دونه
دلناز |
|
+ نوشته شده در
شنبه نهم آبان 1388ساعت 17:36 توسط دلناز |
|
|
بازم ببار ای آسمون شاید منم گریه کنم بغض سکوت و بشکنم اشکامو به تو هدیه کنم نگاه نکن که ساکتم دلم اسیر سایه هاست نگاه خسته مو ببین که لبریز از گلایه هاست کویر خشک گونه ام اشکی به روی خود ندید لبانم ز خنده دورشدن، هیشکی کلامی نشنید یه عمره غم تو دلمه نشسته بیرون نمی ره لبای بی خنده من تو حسرت و غم می میره رفت و منو تنها گذاشت تو می گی بر می گرده اون روزا و شبا یه عمریه منو به بازی می گیرن ستاره های نقره ای تو دست ابرا اسیرن ای آسمون تو هم ببار شاید یه کم سبک بشی نگاه به بغض من نکن نگو به زودی پیر می شی دیگه گذشت از من و دل شکوفه ها منتظرن دشتای سبز تو حسرتت یه عمریه که باریدن بازم ببیار ای آسمون دل از خودت خسته تره از این کویر لعنتی کی منو خونه می بره؟
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 15:10 توسط دلناز |
|
|
سلام دوستاي گلم..... خوفين؟؟؟؟ بلاخره تونستم يه پست جديد بزارم... مي خوام با يه داستان كوچولو همه تونو به فكر كردن درباره چيزاي بي ارزش و كوچيك و... اما با معاني بزرگ و قابل درك وادار كنم... واي چخد بزرگونه بود... خوب خودتون بخونينش فهلا هيچي ..................................................................همين!
آخرشم دوستون دارم... دلناز
وقتي سالروز تولدي شمع را براي چي مي سازن؟؟؟؟؟؟ مگر غير از اين است كه شمع ها ساخته مي شوند تا آتش بگيرند و دنياي اطراف خود را تا لحظه سرپا ماندن روشن كنند. وقتي يك شمع در حال تمام شدن است براي اينكه روشنايي از بين نرود شمعي ديگر با اتش ان روشن مي شود و رسم روشنايي بخشيدن تا آخرين شمع ايستاده دوام مي يابد. جشن تولد شمع با روشن كردن شمعي ديگر اتفاق مي افتد. هر شمع جديدي كه از آتش شمع قبلي روشن مي شود مژده ظهور روشنايي جديدي است كه آرزوي پنهان در دل هر شمع خاموشي است.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 15:21 توسط دلناز |
|
|
سلام دوستای گلم چه خفراااااااااااااااااااااااا؟؟؟؟ می خوام بحرفم یهه خورده...
خوب شورع می کنم..! اولا می خوام از همه دوستای گلم که تهنام نزاشتن تشهکر کهنم بهدشم برای این چند وقتی که نبودم دلایلمو بهگم: !!!... امنتحان می کنیم .!.!.!.! .... خوب صدا می یاد....؟؟؟؟؟ 1- اهولا خسته شهده بودم یه کمی از وبو نوشتن و از خودم و... احتیاج به استراحت داشتم 2-بهدشم رفته بودم جاهی برای کاری... 3-بعدم که امدم وقتم خیلی خیلی خیلی کم بود اصلا نمی تونستم بیام نت 4-بعدشم که کامپیوترم خراب شد به خدا من فقط دکمه پاور و زدم نمی دونم چی شد که دود بلند شده!!!! 5-بعدشم که امدم دیگه راستی نمی تونم بیام خبرتون کنم ببقچییییییییییییید... این پست می خوام ببینم کیا اینم برای تمام کسایی که دوسشون دارمو اونام به فکرمن و میان بهم سر می زنن....
آخرشم دوستون دارم دلناز
جستو جو: بارن بارید چشم هایم را شستم و نسیم به قلبم راه یافت دفتر ارزو هایم را گشودم و تو را در صفحه اول آن عاشقانه یافتم
فهلا |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 23:50 توسط دلناز |
|
|
همیشه توی لحظه هایی که هرگز فکرشم نمی کنی ، همه انتظارات به پایان می رسه زمانی که همه چی سیاه شده و توی تاریکی مطلق قدم بر می داری ، همون وقتی که همه خوشبینی هات جای خودش و به بدبینی صرف داده و همه امیدت از دست رفته . همون وقتی که دلت چرکین از همه جا و همه چی ، شک تمام وجودت رو پر کرده ، همون لحظه که نیازش توی همه هستی تو ریشه دوانده . درست همون لحظه روزنه ای از روشنایی به روت باز می شه .احساس خوبیه . لبریز می شی از حسی ناب که هیچ وقت تنها نیستی ،که همیشه کنارت خواهد ب.د و قلبت دوباره پر می شه ار او .
راستی بچه ها تو مسابقات اول از همتونم به خاطر کمک هایی که کردین ممنونم
دلناز |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 13:11 توسط دلناز |
|
|
دنیای ناااااااااااااااااااااااااااااااااااااامرد !!! اخه چرا دنیا انقد بی رحم و بی معرفت شده دیگه بچه ها هم... سلام بچه ها... خوفین؟؟؟ من که اصلللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللا حالم خوب یه دختر نامرد گوشیمو برداشته از روی نادونی یا با سابقه قبلی نمی دونم ... گوشیم به درک بخور تو سرش چیزایی که توش دارم برام مهمه خوب بزارین کامل بگم یکشنبه [یعنی امروز] من مسابقه شنا داشتم تا مدرکمو بگیرم به اضافه منو رفتم و امدم کمدمو باز کردم که حلمو بردارم یکی از بچه افتاد زمین ولی اخه چرا من اصلا برای گوشیم ناراحت نیستم نه اگه بگم اصلا که دورغه پدرم همیشه می گه همییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییین... دلم گرفته بود از صبح هر چی فک اخیییییییییییییییییییییییییییییییییییی راحت تر شدم زیادی حرفیدم اخرشم این که مواظب خودتون باشین
دلناز |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 21:28 توسط دلناز |
|
|
خسته از نامهربونی بعضی آدما نشستم روی نیمکت پارک ...قلم به دست دارم. می نویسم...شاید نوشتن کمکی باشه برای رهایی از فکرای مردم آزار! شاید بازی با کلمات ، جمله ها و خط های کاغذ باعث بشه توی کوچه پس کوچه های لغات گم بشم و راه برگشت به کلبه غصه رو پیدا نکنم! گاهی گم شدن خوبه! گم بشم که فراموش بشم، گم بشم که فراموش بکنم . گاهی فراموشی خوبه! تا فراموش کنم فراموش کردنی ها رو ! گاهی سکوت خوبه! تا ساکت باشم تا ببینم! گاهی بی خبری خوبه! تا بی خبر باشم از راه های فریب دیگران! گاهی دور شدن خوبه! تا دور بشم از بدی بد ها! اما این گاه ها فقط گاهی خوبه... گاهی به یاد آوردن خوبه... تا به یاد بیارم خوبی خوب ها رو! گاهی پیدا کردن خوبه... تا پیدا کنم عشق رو در لحظه لحظه های زندگیم! گاهی حرف زدن خوبه... تا آروم کنم دلی رو که تنهایی آزارش می ده! گاهی فهمیدن خوبه... تا بفهمم تمام خوبی های پنهان مانده رو! هنوزم روی نیمکت نشسته ام، گم شدم تا غصه منو پیدا نکنه، دوباره پیدا شدم تا شادی منو ببینه. ساکت شدم تا درد دل های دلمو بشنوم، دوباره حرف زدم تا دلداریش بدم. فراموش کردم بدی ها و نامهربونی هارو، دوباره به یاد آوردم خوبی ها و زیبایی هارو. چیزی برای همیشه فراموش کردن، ندیدن و گم کردن نیست . اما چیزی برای همیشه به یاد آوردن، دیدن و پیدا کردن هست . از ازل تا ابد عشق خواستنی ست...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 16:44 توسط دلناز |
|
|
در عین هستی نیستی،هرگز ندانم چیستی ای عشق پاک آتشین،در خون ما باقیستی گه شعله، گه خاکسترم، ای گرمی جان در برم من را بسوزی خوشترم ،تا دود گردد نیستی سیلاب عشقت رود من ،غرق تو بودن سود من ذکر تو باشد بود من ،هر دم که در من زیستی کوه منی و تیشه ام،آخر کجایی ؟کیستی؟ گم گشته در کوی تو من ، در دام گیسوی تو من های تو من هوی تو من ،چون شاه مردان زیستی من گیچ عطر و بوی تو ،ای قبله من روی تو من خواهم آمد سوی تو ،هم جام و هم ساقیستی جسم مرا بر باد کن ،فکر مرا آباد کن روح مرا آزاد کن ،در خویشتن راهم بده دریا و کوه و دره ام،سرور توئی،من ذره ام تو چرخی و من پره ام،اخر چرا می ایستی؟ ای روز و ای شبهای من ،ای داغی تبهای من ای لفظ بر لبهای من ،معنای آگاهیستی من در رکود و پستیم،مرداب گشته هستیم مانده خمار از مستیم،وامانده ام،راهیستی ای اسمان سرخ من ،ای جام لاله در چمن ای آبی دشت و دمن ،هم سرخ و هم آبیستی
بهمن نرفته دی شده ،احوال ما هی هی شده سالی به یک شب طی شده،خون در دل ما می شده اما تو در بازیستی من عاشق پارینه ام،در دل تو را دارم ، بیا ای پادشاه سینه ام ،در دل تو را دارم ، بیا ای رهبر دیرینه ام ،در دل تو را دارم ، بیا تا بگذرم از خویشتن ، از خود جدا گردم ، جدا!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 22:26 توسط دلناز |
|
|
زندگی مثل یک بازی می ماند ! این جمله از کیست؟ خوب از من . از من یا اشخاص دیگری قبل از من، از خیلی ها. اما هیچ کس نگفت که برنده شدن در این بازی مهم نیست و آنچه که اهمیت داره شرکت کردن تو اونه ؟ اره، زندگی یه بازیه:یه بازی فردی و شایدم گروهی. همین طویر که نمی تونی تو همه بازی ها برنده شی، همیشه هم نمی شه بازنده باشی. به هر حال بازی برد و باخت داره. بزرگترین کیف این بازی، شرکت کردن تو اون و لذت بردن حین بازیه. این تنها بازی ای که آخرش، فقط بازنده ها را اخراج نمی کنن، بلکه پایان آن برای همه یکسان است... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 17:35 توسط دلناز |
|
|
صدای پر زدن احساس را می شنوم و نگاهت را به خاطر می اورم و سکوت و چشمان بی قرارت را نگاهت بر صورتم سنگینی می کرد به یاد می آورم تو را در آغوش باران و رفتنت را بی من از پس یک احساس کودکانه صدای خندهایت را طنین انداز کوچه های بی قراری کرده ام اما اکنون بی تو سوکت همه جا را فرا گرفته است |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 13:14 توسط دلناز |
|
|
پدر دوستت دارم ... روز پدر مبارک با سپاس از خداوند مهربان و عاشق که همیشه نور رحمت و محبتش را از ما دریغ نکرده قلم بر دست گرفتم و با شادی و عشق می نویسم... می نویسم برای کسی که دوستش دارم و کنارم نیست. با عشق به پدرم می نویسم که چقدر دوستش دارم و همواره چشم به راه قدم های مهربانش... می نویسم اما می دونم قلم ناتوان تر از آن است که بتواند عشق من را نسبت به پدرم بیان کند. اول از این نعمت خوب و الهی از خداوند مهربان تشکر می کنم ... و بعد از پدرم برای تملم زحماتی که برای بزرگ کردن من به جون خریده تا ذره ای احساس ناراحتی نکنم... شکر می کنم که از داشتن چنین نعمت بزرگی بر خوردارم و روزی صدها هزار بار شاکر این نعمت بزرگم . و افسوس برای کسانی که از این نعمت برخوردار نیستند... و صر افسوس برای کسانی که این نعمت را دارند و ناسپاسی می کنند و قدرش را نمی دانند. خلاصه کلام : می خواهم از همین کلبه کوچک که برای خودم درست کردم و نتیجه لحظه ها و ثانیه های پر از شادی و و حتی و غم هام بوده به دست تک تک پدران دنیا بوسه بزنم و تشکر کنم . و به پدر خودم که در حال حاضراندازه یک دنیا از من و خانواده ام دوره بگم که چقدر دوستش دارم و بدون او هیچم...
دلناز متن زیر تقدیم به تمام پدران دلسوز و مهربان دنیا...
آیا هرگز به خاطر اسباب بازی هایی که برایم خریدی، بازی هایی که با من کرده ای، یا وقتی من را به پارک می بردی، یا هنگامی که زمین می خوردم و تمام تلاشت را برای شاد کردن من می کردی ، تشکر کرده ام؟ آیا هرگز به خاطر از خودگذشتگی هایت برای این که من به یک فعالیت پرثمر بپردازم ، تشکر کرده ام؟ آیا هرگز برای این که به خاطر ما سخت کار کردی، تشکر کرده ام؟ آیا هرگز به خاطر اعتمادی که به من داشتی، و به خاطر حضورت در مواقع نیاز، تشکر کرده ام؟ از همه مهم تر، آیا هرگز به خاطر اهمیتی که به .جودم می دادی، تشکر کرده ام؟ پدر ،دوستت دارم. و تمام بوسه های دنیا را به پات می ریزم ، و به دست های زحمت کشیده ات ، و به صورت خسته ات، و به قلب مهربانت، و به مو های سفیدت، که خبر از سال ها انتظار را می دهد... انتظار برای رشد و پرورش من.... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 13:24 توسط دلناز |
|
|
زندگی بالا داره...پایین داره... گاهی روی دنده راست می افته گاهی رو چپ... گاهی گل می زنی...گاهی گل می خوری... گاهی خوبی ...گاهی بدی... گاهی خوبم ...گاهی بدم.... آخه نه تو درختی نه من .... نمی شه مثل درختا چندین سال یه جا بایستی و فقط ابراز حیات کنی.می گن درختا هم حس دارن... دیگه چه برسه به ما که آدمیم!!!واسه آدم هایی که درخت وار نمی تونن زندگی کنن ...گاهی زندگی رو به سر بالایی می ره گاهی رو به سر پایینی! گاهی شیرینه ...گاهی تلخ...گاهی گزنده...گاه نوازنده این همه تغییرو تحول توی زندگی ...مگه می شه که روی حس من و تو اثر نذاره؟ اگه بگی نه ....می فهمم درختی ...یا خودتو به درخت بودن زدی نمی شه که هیشه خدا خوشحال و خندان و شاد و سرزنده و با حال و با نشاط باشی!!! تو که درخت نیستی!!!حس داری...ممکنه گاهی هم افسرده بشی...گاهی دلتنگ و بی قرار بشی.... گاهی حتی از مرز ناامیدی هم رد بشیو ...بزنی به سیم آخر!!! اما فرق من و تو و درخت...فقط اینجا توی حس و حالمون نیست...بلکه توی قدرت ارادهو تغییر دادن شرایط بد به خوبه مهم نیست اگه گاهی سر به زیر می شیو فقط سایه ها رو می بینی... مهم اینه که می دونی که می تونی دوباره سرت رو بالا بگیری و خورشید رو تماشا کنی!تماشای خورشید ایم موقع ها خیلی لذت بخشه. انگار که خودت خورشید رو آفریدی اگه لشکر غم به سراغت اومد یاد من باش...یاد درخت...یاد آدم بودن!!!زیاد سخت نگیر!!!همینه...عین قانونه..جز این هم نیست...گاهی خوبه گاهی بد! آخه نه من درختم نه تو!!!
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت 17:43 توسط دلناز |
|
|
امیدوارم هیچ وقت هیچ راننده ای در هیچ گردنه ای به را راست هدایت نشود...
چون روز سیزده شانس به وی رو آورد از خوشحالی سکته کرد...
از وقتی که دندان هایش ریخت تحملش کم شده چون دیگه نمی تونه دندون رو جیگرش بزاره...
به قدر خجالتیه که تو بارونم راه می ره سرش رو پایین می ندازه...
به قدری چشم و هم چشمی رو دوس داره که مدام از عینک اینو اون استفاده می کنه...
برای مبارزه با سیگار مرتبا اونو دود میکنه...
به قدر مهمان نواز بود که وقتی مرگ میهمانش شد جانش را برایش داد...
بس که همیشه کتاه می آد همه فک می کنن کوتوله اس...
برای اینه خون دل نخوره دلو کاملا کباب می کنه...
هیچ کس دنیارو اون قد دوس نداره که حاضر شه جونشو براش بده...
در به در دنباله پنجره می گشت...
از وقتی فهمید عقل توی کله اش نیست دائم داره دنبالش می گرده ....
آرزو هاشو جمع کرد تا کلکسیون درست کنه...
بی مزه..... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 20:38 توسط دلناز |
|
|
ای دوست
در طی بهار... بهار در درون توست... در جایی میان نرمی نگاهی مهرآمیز و دلی... لرزان از شور دیدار تو،زندگی هستی و هر لحظه حضورت کسی را به ساحت عشق مشتاق می کند... به گذشته بنگر در حال جاری شو و آینده را هدایت کن بگذار عشق الهی روزهای هستی تو را چو پیچک اقاقی در آغوش گیرد سلامی بجوی لبریز شو از بذل مهر تا در این راه با... دوستی ابریشمی همسفر شوی.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 18:56 توسط دلناز |
|
|
می روم خسته و افسورده زار سوی منزلگه ویرانه خویش به خدا می برم از شهر شما دل شوریده و دیوانه خویش
می برم تا که در آن نقطه دور شستشویش دهم از رنگ گناه شستشویش دهم از لکه عشق زین همه خواهش بی جا و تباه
می برم تا زتو دورش سازم زتو ای جلوه امید محال می برم زنده به گورش سازم تا از این پس نکند یاد وصال
ناله می لرزد می رقصد اشک آه؟بگذار که بگریزم من از تو ای چشمه جوشان گناه شاید آن به که بپرهیزم من
به خدا غنچه شادی بودم دست عشق آمد و از شاخه ام چید شعله آه شدم صد افسوس که لبم باز بز ان لب نرسید
عاقبت بند سفر پایم بست می روم خنده به لب خونین دل می روم از دل من دست بدار ای امید عبث بی حاصل...
تقدیم به تو که در پشت حصار تنهایی و در کوچه خیال چهره معشوق رویاهایت را ترسیم می کنی و با یاد او تمام حسرت ها طنعه ها و گلایه ها را به فراموشی می سپاری... |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 19:27 توسط دلناز |
|
|
سلام دوستای خوبم...
چه طورین؟خوبین؟ منکه عالیه عالیم.... عیدتون مبارک ببخشید من تو این مدت ایران نبودم وقتشو هم نداشتم که بهتون سر بزنم و عیدو تبریک بگم... خیلی دلم براتون تنگ شده بود براتون یه آسمون مهربانی یه دریا فداکاری یه دنیا شادی و خوشی و یه عمر عاشق بودن و با عشق زندگی کردن آرزو می کنم...
دوستون دارم دلناز . . . . . . . . خواستم عاشق شوم گفتند گناه است خواستم گریه کنم گفتند کودکانست خواستم بخندم گفتند دیوانه است خواستم حرف بزنم گفتند دوروغگوست حالا که هیچ نمی گویم می گویند عاشق است |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 16:50 توسط دلناز |
|
|
روزی ابریشمی دوست مهربان و شفاف کلام
برگ درختی را برگرفته و با صدای بلند می گفت...
من قدرت عشق ورزیدن را آموختی خدایا من با تو سخن می گویم که توانایی سخن گفتن به من بخشیده ای خدایا من با تو رازو نیاز می کنم که به من اجازه دعا کردن داده ای خدایا من بخشندگی را از تو آمختم به همه آنانی که از کنارم می گذرند کلام خوش و نیت خیرم را می بخشم خدایا تو به من قدرت انتخاب داده ای من راه عشق را برگزیده ام که در حرم الهی تو، منزل کنم خدایا سرنوشتم را به دست خودم سپرده ای من با اعتماد به تو آن را در لوای قانون عدل الهی قرار می دهم خدایا تو با مهر به اعمال من منگری تا من بیاموزم... نخست به خودم بنگرم،از خودم بپرسم خویش را سرزنش کنم و برای گناه خویش،کسی را جز خود مقصر نبینم می دانم هیچ بهانه ای را نمی پذیری که قلب دوست را آزردم و گونه اش را نمناک کردم... خدایا گاه نمی دانم مقصدم کجاست! خسته و بی سامان... با ابر های دلتنگی،که چشمانم می گریند خود را فرو می ریزم... می گذارم شیون دلم از میان تاریکی ها بگذرد و بی تاب آغوش تو،نور را بجوید از لا به لای تاری اشکم انوار عشقت را می بینم که برای رسیدن به من عرش را در می نوردند خدایا حریر رحمتت را بر سرم می نشانی تا بیاموزم محبت،سبک و لطیف بر وجود دوست می نشیند باران رحمتت بر زندگی ام می بارد تا عطش حسد دلم را فرونشاند به من می آموزی که رشد در عشق جوانه می زند عشق در محبت ریشه می دواند و محبت سر فصل همه آموختنی های توست و دلخوشی من به آن روزی است که مهر در قلبم بی بهانه غروی طلوعی جاودانه داشته باشد...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 10:28 توسط دلناز |
|
|
زندگی یعنی حضور در دقیقه ها
زندگی یعنی یک لبخند از ته دل زندگی یعنی عشق با تمام وجود زندگی یعنی رشد با تمام توان زندگی یعنی قدردانی از مهربانی ها زندگی یعنی انعطاف در ناهمواری ها زندگی یعنی لذت بردن از دقیقه ها زندگی یعنی به ثمر رساندن توانایی و استعدادها زندگی یعنی سر سختی برای عبور از ناخواسته ها زندگی یعنی حضور در لحظه ها زندگی یعنی حفظ امید و داشتن رویا برای فرداها زندگی یعنی داشتن طرح و نقشه برای فتح آینده زندگی یعنی درک لذت نزدیک بودن خدا زندگی یعنی درک لذت حضورش در تک تک ثانیه ها زندگی یعنی مهربانی با همه بضاعت زندگی بخشش با رضایت خاطر در اوج قدرت زندگی یعنی امیدواری با یک دنیا شهامت زندگی یعنی غرق شدن در شیرینی لبخند یک کودک زندگی یعنی تنهایی و کشف خدا زندگی یعنی گم نکردن خود در بالاترین رتبه ها زندگی یعنی شاد کردن دل ها حتی در کوتاه ترین فرصت ها زندگی یعنی ایمان به حکمت مبهم پشت رویدادها زندگی یعنی شکرگزاری حتی برای مشکلات ناخوانده زندگی یعنی ایمان به خیر پنهان در تک تک اتفاقات جهان زندگی یعنی کمک به دیگران با حداکثر توان زندگی یعنی قدردانی از نعمت ها زندگی یعنی به باد سپردن همه ترس ها در سایه همراهی مهربات حضور خدا زندگی یعنی تلاش برای تحقق رویاها زندگی یعنی حفظ امید در سخت ترین لحظه ها زندگی یعنی آموختن درس های لازم از دشواری ها زندگی یعنی کسب تجربه از گذشته ها زندگی یعنی باور کنیم بی تکرار است زندگی یعنی بدانیم اوردن دیروز به امروز محال است زندگی یعنی قدر دانستن امروز قبل ار آن که بگذرد زندگی یعنی سعی در ساختن زیباترین خاطره ها زندگی یعنی تلاش برای باقی گذاشتن بعترین اثر در یادها....
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت 11:43 توسط دلناز |
|
|
در کوچه پس کوچه های تاریک تنهایی
به تو می اندیشم آری..! دیگر تازیانه نگاهت را می فهمم... با تمام وجود و تو چه غریبی...! در غربت تنهایی من! آشکارا می بینمت... در رویا هام تو که آمال و آرزوی منی... شانه هایت پناهم بودند و تو چقدر آسانو زود آنها را از من دریغ کردی! ای کاش در می یافتی زمزمه های حسرتم را!!! و تو چه آسان گذشتی از همه خوبی ها با این حال... دوستت دارم.....! با تمام بدی هایت.... هرگاه تنها شدی آن لحظه که دست گرفت و چشمانت اشک آلود شد... خیره بت دریا........ در حین غروب نگریستی مرا در انتهای غروب دریاب.... آنجا به من خواهی رسید........
و خواهی دید که چطور افسرده و تنها...
در رویای با تو بودن صبوری می کنم... و آنجا چشمان پر حسرتم را خواهی دید که در فراسوی .... نگاهت سوسو می زنند... تا تو را باز یابد آخر تو دُرّ گرانبهای عمر منی...
با دیدارت...
باز زنده خواهم شد... آری خدای خوبی ها... تو می دانی چون تو... آفریدگار عشق آتشینم بودی... آخر تو بهترین های دنیای خدایی.................
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 15:41 توسط دلناز |
|
|
من نمی دانم فلسفه دوستی ما انسان ها با یکدیگر چیست ؟
شاید...! ما انسان ها با هم دوست می شویم تا یکدیگر را در رسیدن به کمال کمک کنیم. ما با هم می شویم تا طرف مقابلمان را شاد کنیم و... و خودمان هم نشاط را مزه مزه کنیم. دوست می شویم تا تنهایی یکدیگر را فراری دهیم به سمت ابر. ما... من نمی دانم فلسفه دوستی من و تو چیست ؟ من مدام فقط باید به نبودنت فکر کنم ! مزه تنهایی گرفته تمام وجودم را! دیگر نمی دانم شادی چه طعمی دارد! من هر روزم را با تکرار عبارت های تاکیدی و مثبت شروع می کنم . یک احساس خوبی در رگ هایم وول می خوردبا این کار. اما... فقط کافیست به خدا به نبودنت فکر کنم. دیگر خبری از آن احساس خوشایند نیست که نیست! ... لطفا فلسفه دوستی بین خودمان را برای من تعریف کن ؟!لطفا! تو چه جوری می تونی بدون من زندگی کنی؟! تویی که می گفتی "دوستت دارم" تویی که با مهربانی هایت به من خاطر نشان می کردی که برایت ارزش دارم.. حالا فلسفه این تنهایی و دلتنگی ...چیست؟ این فقدان خواسته یا ناخواسته است را ترجمه کن برایم شاید خمودگی دست از سرم بر دارد. من این شعر شلوغ غربت زده را نمی خواهم. این پله های روز افزون پیشرفت را دوست ندارم. دارم با پرنده ها و درخت ها بیگانه می شوم! این بیگانگی بزرگ ترین فاجعه زندگی من است (البته بعد از فاجعه کوج کردن تو)! کاشکی دیر نشود! کاشکس جنون دست از سر نوشته های من بر دارد کاشکی! دلم برای سلام های خوش طعمت تنگ شده عزیز روز های زندگی! دلم برایت تنگ شده عزیزی که به من تکرار جمله "دوستت دارم" را آموختی! چرا من را نجات نمی دهی از این همه دغدغه؟!!! می بینی ؟! سطر به سطر نوشته هایم لهجه داتنگی شدید به خود گرفته اند؟! راستی ! این نوشته ها را هنوز می خوانی؟!!! اگر پا سخت "آریست" کاری بکن که فلسفه دوستی زیبا ترین فلسفه زندگی مان شود!!! ... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 22:58 توسط دلناز |
|
|
همه می گویند... دیوانه ام...... پرنده ها را می زنم با تیر کمانی که تو به من دادی... . و گفتی.... . به شیشه هایی بزن ... که سنگ بودن خود را فراموش کرده اند! . و من... . پرنده هایی را نشان گرفتم... که پشت پنجره ات در انتظاردانه ای... . پرواز را . فراموش کرده بودند!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 18:24 توسط دلناز |
|
|
در دنیا زن زشت وجود ندارد زنان زشت فقط آنهایی هستند که حوصله نشستن جلوی آینه را ندارند"این را آقا مجید به همسرش می گه و همسرش شهلا خانوم معتقد که : هیچ هم این طور نیست!" آقا مجید یاد آور مشه تصویری که بهد از عقد از چهره واقعی او کشف کرده و در ذهن هیچ بنی بشری نمی گنجه و قسم می خوره که :" به مرگ مادرم اگه بتونی خودتو بدونه آرایش تشخیص بدی " شهلا خانوم با جیغ بنفشی که در گلو دارد و خشمی که در چهره اش دارد می گه:شما مردا حس زیبا شناسی ندارین . ما زنا زیبا هستیم اما میل به ریباتر شدن هم داریم .ما عاشق رنگ ها هستیم چون رنگ بهمون نشاط می ده . اما شما مردا همون طور که بدنیا امدین همنطور هم زندگی می کنید و می میرید." بحث و مشاجره بین زن و شوهر بالا می گیره تا این که شهلا خانوم ترجیح می ده دوش آب سرد بگیره . آقا مجیدم از ترس مشاهده قیافه بدونه آرایش زنش ترجیح می ده بخوابه. وقتی که بیدار می شه شهلا خانوم و می بینه که جلوی آینه نشسته و لبخندرضایتی به تصویر خود در آینه تحویل می ده. آقا مجید بعد از پرتاب چندین متلک اعم از "روپوستت چهار سانت لایه کرمه"ومیگم نقاشیت خوبه ها!به جای اون ابرو های پاچه بزی چه ابروی کمونیی طراحی کری"لبخند پیروزمندانه ای می زنه تا اینکه شهلا خانوم پیشنهاد مده که:مجید!بیا آرایشت کنم !آقا مجید که هولو ولا برش داشته زبانش را گاز می گیره و می گه :"هیس س س ! همسایه ها نشنون !" شهلا خانوم میگه که فقط قصد داره ثابت کنه زن ها پیش زمینه زیبایی رو دارن که با آرایش زیبا تر می شن اما مردا اگر صد برابر زن ها هم آرایش کنن هیچ اتفاق خاصی براشون نمی یوفته چون زمینه زیبایی ندارن . بعد قول می ده "واسه اثبات حرفم حاضرم مهریه مو ببخشم"این وسوسه" یک زندگی ایدآل...یک آینده روشن...با همسری بدون مهریه "آقا مجیدو وادار به این کار می کنه. شهلا خانوم پس ازاجرای یک عملیات محیرالعقول بر سرو صورت همسرش به او مگه که بهتر خودشو توی اینه حموم ببینه چون که نزدیک ترین مکان برای دسترسی به آب. آقا مجید به حموم میره و شهلا خانوم منتظر شنیدن صدای آب که هیچ صدایی نمی شنوه. بعد از سه ساعتو نیم شهلا خانوم وارد حموم میشه و با جسد نیمه جون شوهرش روبه رو می شه. تصمیم میگیره جیغ بزنه و به همسایه ها خبر بده اما می ترسه اونو هم با دیدن چهری آقا مجید سکته کنن و اون مجبور بشه دیه اونا رو هم بده. بقیه داستان رطی به ما نداره. شهلا خانوم می مونه و وجدانش...
نتیجه داستان |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 17:43 توسط دلناز |
|
|
من تمام سعی ام را می کنم تا روی کارهای روزانه ام متمرکز شوم. اما کودک بازیگوش ذهنم به سمت دست های تو لی لی می کند. دیروز این اس ام اس روی صفحه تلفن همراهم جاخوش کرد: "پرنده لب تنگ ماهی نشسته بود و به ماهی نگاه می کردو می گفت: سقف قفست شکسته !چرا پرواز نمی کنی؟!" این اس ام اس پنج جمله ای آرامش زندگی ام را به هم زده! با خودم فکر می کنم که چقدر پرنده در اطرافم وجود دارد! و من چقدر ماهی هستم! اطرافیانم مدام می گویند از قفس سر شکسته وابستگی تو بیام بیرون . اما من می دونم بیرون آمدن همان و مردن همان! آخه یکی نیست به این پرنده های دلسوز بگه کجای دنیا ماهی می تونه بدون آب زندگی کنه؟! کجای دنیا؟! من هر روز به قفس شکسته بالای سرم نگاه می کنم . چند بار سعی کردم....اما.... نمی شه به خدا! بگذریم از این حکایت پرنده و ماهی ! بگذریم از فلسفه ماهی و قفس سر شکسته! همان بهتر که بنشینم و با تمام توانم روی روزمرگی ام متمرکز شوم. اما... مگر لی لی این کودک بازیگوش می گذارد؟! دلم برای سکوت دست هایت تنگ شده بی نهایت! در این روز های پر از دست های شلوغ و پر هیاهو دلم برای سکوت دست هایت تنگ شده عزیز تمام عیار من! من هر روز به تو و دست های نجیبت فکر می کنم و ... هر روز تکرار می شود در من پرواز هزار پرستوی سبز ! بگذریم از این سطر های همیشه! بگذریم از این همه "دوستت دارم"هایی که تلنبار شده در دهانم ! بگذریم از این تا به ابد حسرت! بگذریم ... بگذار باران آواز بخواند روی چشم هایم!!!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 13:26 توسط دلناز |
|
|
ای عشق مدد کن به سامان برسیم... چون مزرعه تشنه به دریا برسیم... یا من برسم به یار و... یا یار به من... یا هر دو بمیریم وبه پایان برسیم.... ... |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 13:17 توسط دلناز |
|
|
گفتی که مرا دوست نداری گله ای نیست بین من و عشق تو ولی فاصله ای نیست گفتم که کمی صبر کن و گوش به من کن گفتی که نباید برم حوصله ای نیست پرواز عجب عادت خوبیست ولی حیف تو رفتی و دیگه اثر از چلچه ای نیست گفتی که کمی فکر خودم باشم آن وقت جز فکر تو در خاطر من مشغله ای نیست رفتی تو خدا پشت و پناهت به سلامت بگذار بسوزد دل من مسئله ای نیست... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 11:27 توسط دلناز |
|
|
در جلسه امتحان عشق من مانده ام و یک برگه سفید یک دنیا حرف نا گفتنی و یک بغل تنهایی و دلتنگی.... درد دل من در این کاغذ کوچک جا نمی شود! در این سکوت بغض آلود قطره کوچکی هوس سرسره بازی می کند! و برگه سفیدم .... عاشقانه قطره را به آغوش می کشد! عشق تو نوشتنی نیست .... در برگه ام کنار آن قطره ... یک قلب کوچک می کشم!
وقت تمام است. برگه ها بالا...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه نهم شهریور 1387ساعت 16:28 توسط دلناز |
|
|
آنگاه که ضربه های تیشه زندگی را به ریشه آرزوهایت حس کردی..... به خاطر بیاور که زیبایی شهاب ها از شکستن قلب ستارگان است....
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 11:5 توسط دلناز |
|
|
توبه می کنم و قول می دم دیگه کسی رو دوس نداشته باشم حتی به قیمت سنگ شدن!!! توبه می کنم دیگه برای کسی اشک نریزم! حتی اگر فصل چشمام برای همیشه زمستون بشه!!! چشمانم را می بندم... توبه می کنم دیگه دلم برای کسی تنگ نشه حتی چند لحظه(!) قول می دم...! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 18:45 توسط دلناز |
|
|
آه سردی بودم که به جهان رانده شدم ....
ابتدا چیزی نمی فهمیدم ! نمی دانستم تقدیرم چیست؟!!! فقط احساس کردم اگر تصمیم بگیرم می توانم ناب و خالص شوم... وپس از پاک شدن بع میان آسمان ها راهم خواهند داد.... و در انجا تطهیر خواهم یافت ... از آن پس از باریدن بر سر بیگانه و اشنا دریا خواهم شد....
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 11:35 توسط دلناز |
|
|
من کویرم خدا !!! با حسرت یه قطره آب بهار برام یه اسمه یه اسم کهنه تو کتاب حرف من با آسمون چرا می مونه بی جواب؟ خدایا خدایا کویرم کویرم! بگو ابر بباره می خوام جون بگیرم. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 16:0 توسط دلناز |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
سعی کن هیچ وقت عاشق نشی...!
عشق تا جایی زیباس که روش تسلط داری و می تونی مهارش کنی... وقتی فرمانروای تو شد و تورو دنبال خودش کشید... وقتی مثل مردابی تو رو در برگرفت... دیگه نهایت ذلته ..... . . و من ذلیل شدم....! حالابا غصه رنجی که فقط به جرم عشق کشیدم... غرق در رویاهام که جز تو نیست .... اشک می زیزمو .... این گونه می نویسم.... ....با تمام وجود دوستت دارم..... |
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 |
|
RSS
|